تبليغاتX
آوای مولیان






درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :



به داد دلم ميرسي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


زائری بارانی ام آقا بدادم میرسی؟

بی پناهم، خسته ام،تنهابدادم میرسی ؟

گر چه آهونیستم اماپراز دلتنگی ام

ضامن چشمان آهوهابه دادم میرسی ؟

ازکبوترهاکه میپرسم نشانم میدهند

گنبدو گلدسته هایت رابه دادم میرسی ؟

من دخیل التماس رابه چشمت بسته ام

هشتمین دردانه زهرابه دادم میرسی ؟

نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: سه شنبه نوزدهم آبان 1388 در ساعت: 11:17 قبل از ظهر
|+|



ميدونم كسي باور نميكنه حتي خودم اما دلمو چيكار كنم؟؟؟؟؟اون باور كرده

من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان

که مرآن راز توان دیدن و گفتن نتوان...!؟

یک جهان راز در آمیخته داری به نگاه

در دو چشم تو فرو خفته مگر راز جهان؟

چو به سویم نگری لرزم و با خود گویم

که جهانیست پر از راز به سویم نگران...!


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: سه شنبه نوزدهم آبان 1388 در ساعت: 11:17 قبل از ظهر
|+|



ای آفتاب آینه دار جمال تو

ای غـریبی کـه ز جد و پدر خویش جدایی

                             خفته در خاک خراسان تو غریب الغربایی

اغـنیا مکـه رونـد و فـقــرا سـوی تـو آیـنـد

                             جـان بـه قـربـان تـو شاها کـه حج فقرایـی

دارم میرم مشهد.۵شنبه.گفتم بعد نگید عجب آدم بی معرفتی بود.زورش آورد ما یه التماس دعا بهش بگیم.دیدید یادتون بودم.چه بگید دعا کن.چه نگید .براتون دعا میکنم.


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: سه شنبه نوزدهم آبان 1388 در ساعت: 11:6 قبل از ظهر
|+|



من انقدرآسمان در نگاهم ذخیره دارم تا پربگیری

همه‌ی این خانه‌ها را
عمودی باشند
یا افقی
می‌پیمایم...

تنها
برای یک لحظه
که دستانت
در دستان من باشد ...



نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: سه شنبه نوزدهم آبان 1388 در ساعت: 11:5 قبل از ظهر
|+|



بیااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بیا تا پیدا شم

تو باش تا من باشم

هنوز میشینم به هوای دیدن تو

تو با     این دل کندن

کجا رفتی     بی من

بمون

نزدیکم به شب رسیدن تو....

بیا که رها شم از این همه درد

که صدا شم از این شب سرد

که تموم بشه فاصله ها

بیا

که من از تو خسته ترم

که من از من بی خبرم

به هوای خونه بیا

تا پیدا شم

تو باش تا من باشم

هنووووووز                                        

                                                " میشینم به هوای دیدن تو"

 


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: یکشنبه هفدهم آبان 1388 در ساعت: 2:49 بعد از ظهر
|+|



بیا و امتحانم کن

نیازو تو خودم کشتم

که هرگز خم نشه پشتم

زدم برصورتم سیلی

که هرگز وا نشه مشتم

"من آن خنجر به پهلویم"

که دردم را نمی گویم

به زیر ضربه های غم

نیارم خم به ابرویم

مرا اینگونه گر خواهی

دلت را آشیانم کن

"من آن نشکستنی هستم

بیا و امتحانم کن"



نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: یکشنبه هفدهم آبان 1388 در ساعت: 2:43 بعد از ظهر
|+|



من دختر پاییزم

غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم

بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم

دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم
بگذر از من تا به سوز دل بسوزم

بگذر تا در شرار من نسوزی ، بی پروا در کنار من نسوزی
همچون شمعی به تیره شب ها
می دانی عشق ما ثمر ندارد ، غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد
بگذر زین قصه ی غم افزا


سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم
بگذشته در آتش همچون روزم
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر
شعری غم انگیزم ، از من بگذر

نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: شنبه شانزدهم آبان 1388 در ساعت: 11:26 قبل از ظهر
|+|



خنده ات که رها می شود

دارم فراموشت میکنم به همین راحتی،نه اینکه بخوام اما داره یادم میره اونروزا میخاستم فراموش کنم اما حالا دیگه نه،بهرام راست میگه این زمینیا همیشه از وضعی که دارند ناراضین.حتی خنده هاتم دارم فراموش میکنم.اونروزها فکر میکردم شاید اسمتم فراموش کنم اما خنده هاتو نه.........دلم ..........دلم.............دلم........بهونه تو میگیره.اونقدر خسته ام که نمیتونم بزنم تو دهنش.بگم خفه شو.بگم بچه انقدر ساده و خر نباش.خسته تر از اونم که بیفتم به جونش وتا میخوره کتکش بزنم.بعد بغلش کنم و ببوسمشو بهش بگم قربونت برم......نکن باخودت .....نکن.....نکن.....بعدم بشینم باهاش پا به پاش زار بزنم.دیشب فقط تونستم پابه پاش زار بزنم.دیشب خیلی دلم برای دلم سوخت......................خیلی..................

دلم برا خنده هات تنگ شده.برای جواب سلامات.خنده هات ...........خنده هات

نان را از من بگیر، اگر می خواهی

هوا را از من بگیر اما

خنده ات را نه.

 

گل سرخ را از من مگیر

سوسنی را که می کاری

آبی را که به نا گاه

در شادی تو سرریز می کند

موجی ناگهانی از نقره را

که در تو می زاید.

 

از پس نبردی سخت باز می گردم

با چشمانی خسته

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی

اما خنده ات که رها می شود

و پروازکنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را

به رویم می گشاید.

 

و عشق من، خنده تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

و اگر دیدی ، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خیابان جاریست

بخند، زیرا خنده تو

برای دستان من

شمشیری است آخته.

 

خنده تو، در پائیز

در کنارۀ دریا

موج کف آلوده اش را

باید بر افرازد

و در بهاران 

عشق من

خنده ات را می خواهم

چون گلی که در انتظارش بودم

گل آبی،

گل سرخ کشورم که مرا می خواند.

 

بخند بر شب

بر روز، بر ماه

بخند بر پیچاپیچ خیابان های جزیره

بر این پسر بچه کمرو

که دوستت دارد

اما آن گاه که چشم می گشایم و می بندم

آن گاه که پاهایم می روند و باز می گردند

نان را، هوا را

روشنی را، بهار را

از من بگیر.

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: شنبه شانزدهم آبان 1388 در ساعت: 9:9 قبل از ظهر
|+|



تقدیم به بارانی ترین تا جی خوشگله دنیا

باران را دوست دارم چون بوی تو رو دارد .

گل را دوست دارم چون لطافت تو رو دارد

دریا را دوست دارم چون وسعت نگاه چشمان تو رو دارد

ماه را دوست دارم چون زیبایی تو رو دارد .

خورشید را دوست دارم چون ذره ای از گرمای عشق تو رو دارد

شب را دوست دارم چون لحظه یکی شدن دلهاست.

سکوت را دوست دارم چون در این لحظه ها فقط به تو می اندیشم

تنهایی را دوست دارم چون میخواهم با خیالت در آسمان رویا سیر کنم .

دفتر تنهایی ام را دوست دارم چون لحظه لحظه خاطراتمان رو به یاد می آورم .

زندگی و خوشبختی را دوست دارم چون تو تنها بهانه اش هستی .

قبلم را رو دوست دارم چون امانتی توست .

انتظار رو دوست دارم چون میدانم انتظار معنی وسیعی در جریان عشق است .

بلور را دوست دارم چون از جنس توست .

چشمه را دوست دارم چون به زلالی چشمان توست .

نگاهت و چشمت را دوست دارم چون مرا در خود غرق می کند .

کویر را دوست دارم چون میخواهم در بیابان به شوق تو دیوانه شوم

نسیم . قاصدک را دوست میدارم چون هر شب پیام تو برایم می آورد .

خدا را دوست دارم چون تو رو با من آشنا کرد .

ایمان رو دوست دارم چون لازمه عشق است .

و در آخر :

تو رو دوست دارم ت
ا آخرین نفس

نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 8:41 قبل از ظهر
|+|



وای باران بارن

وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست»

وای باران باران
هر نفس، بوی تو آید اینجا
هر نفس، نام تو را گویم من
یاد تو خاطرم آید هر جا

وای باران باران
گرچه تنهایم و از تو دورم
لیک، سرشارم از خاطر تو
لیک، با شادی تو مسرورم

وای باران باران
گرچه یک لحظه نبودم با تو
بودم اما شب و روز
شاد با خاطر زیبای تو

وای باران باران
مهربانی و سراسر خوبی
خوب و زیبا
تو چقدر خوشرویی

وای باران باران
نفسم، بازدمم، یاد منی
منم و تنهایی
تو همیشه ز فریاد منی

وای باران باران
بهتر از رویایی
سبزتر از مهر و بهار
تو چقدر زیبایی


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 در ساعت: 8:40 قبل از ظهر
|+|



حیرانم

چنان سرمست و حيرانم من امشب

كه خود را هم نميدانم من امشب


دلا زين سان كه مي‌يابم خرابم

يقين ميدان كه زين سانم من امشب


گهي شمع و گهي پروانه‌ام من

گهي جانكاه جانانم من امشب


گهي با ظلمت كفرم من امروز

گهي با نور ايمانم من امشب


همان آتش كه در حلاج افتاد

همان افتاده در جانم من امشب


ز ذوق قول مطرب در سماعم

تو پنداري كه رقصانم من امشب


ز چشم من ادب امشب مداريد

كه بس مجنون و حيرانم من امشب


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: دوشنبه یازدهم آبان 1388 در ساعت: 5:45 بعد از ظهر
|+|



من........

من بخال لبت ای دوست گرفتار شدم

چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

فارغ از خود شدم و کوس انا الحق بزدم

همچو منصور خریدار سردار شدم

غم دلدار فکنده است بجانم شرری

که بجان آمدم و شهره بازار شدم

در میخانه گشائید برویم شب و روز 

که من از مسجد و از مدرسه بیزار شدم

جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم 

خرقه پیر خراباتی و هشیار شدم

واعظ شهر که از پند خود آزارم داد 

از دم رند می آلوده مددکار شدم

بگذارید که از بتکده یادی بکنم

من که با دست بت میکده بیدار شدم


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: یکشنبه دهم آبان 1388 در ساعت: 1:45 بعد از ظهر
|+|



خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

خدا ! ما تنهاييم...آن ها زور دارند ، پول دارند ، چماق و قمه دارند ، رسانه دارند ، گاز اشك آور دارند ، سياست دارند ،دادگاه دارند ، حكم دارند ، سلاح سرد و گرم دارند ، دل بي رحم دارند...ما اما تنها تو را داريم...ما به پشت وانه ي تو به خيابان ها مي ريزيم و اينان به پشت وانه ي پست و مقام و زورشان...خدايا ! من مي ترسم . آغوشت را باز كن . دستانمان را بار ديگر به گرمي بفشار . من هيچ وقت تا اين اندازه فضاحت را از نزديك نديده بودم . تا اين حد دل نگران و آشفته نبودم . خدايا چرا ساكتي ؟! من هيچ وقت تا اين اندازه فشار روحي و رواني را تحمل نكرده ام . تو چطور آرومي ؟! اين ها كه مي ميرند آدمند...مثل من ! مثل آن ها ! مثل ما ! اين ها كه زير دست و پا له مي شوند و جان مي دهند تكه هاي روشنِ وجود تواند...چطور آرامي ؟! خدايا ! براي آرامش روح آن ها كه رفتند براي گرفتن حقشان و حقمان و براي تسكين درد هايشان و دردهايمان ، تو را به كتاب مقدست قسم، بيا تا بار ديگر به دنيا ثابت كنيم كه زورمان خيلي بيشتر از زورشان است .


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: شنبه نهم آبان 1388 در ساعت: 11:10 قبل از ظهر
|+|



حس غرور

همیشه از نگاه تو با تو عبور می کنم

از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم

دوباره با سلام تو تازه تازه می شوم

با نفس ساده تو غرق ترانه می شوم

با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم

از سایه های ملتهب همیشه می گریختم

با رفتن تو هر نفس بغض دوباره می شوم

ناجی شام شوکران ، با دل عاشقم بمان

به حرمت حضور تو چون تو یگانه می شوم

خانه به خانه دیدمت همچو فسانه دیدمت

با تو ستاره می شوم با تو ستاره می شوم

نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: شنبه نهم آبان 1388 در ساعت: 11:1 قبل از ظهر
|+|



منو جاکن

به رقص گریه مهمونم کن امشب

به شادی های تلخ عاشقانه

منو جا کن در آغوش نجیبت

منی که مانده در جانم ترانه

از این تن ، مرگ هم می ترسه اما......

تو با من باش ، با من زندگی کن

صدامو بشنو وُ یک لحظه تنها ،

تو از من باش تا من زندگی کن

بذار اینجا دلم با من بمونه

بذار پروانه با ما شعله ور شه

بذار ابلیس با آتش بمیره

بذار تقدیر از این ساده تر شه.....

تو بوی خونی و من رگه خونم...

تو دیروز منی ، من بغض فردا

تو با زخم قدیمی تازه می شی

ولی من تا ابد می سوزه زخمم


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: شنبه نهم آبان 1388 در ساعت: 10:52 قبل از ظهر
|+|



 

 

تولدت مبارک

دوستی که نه دیدمش نه صداشو شنیدم تنها ۱۵۰تا پیامک براش زدم. تولدت مبارک همدم


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 در ساعت: 9:51 قبل از ظهر
|+|



ارزوی من این است....................

آرزوی من اين است، که دو روز طولانی
در کنار تو باشم، فارغ از پشيمانی
آرزوی من اين است، يا شوی فراموشم
يا که مثل غم هر شب، گيرمت در آغوشم
آرزوی من اين است، که تو مثل يک سايه
سر پناه من باشی، لحظهء تر گريه
آرزوی من اين است، نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من، در سکوت يک جاده

آرزوی من اين است، هستی تو من باشم
لحظه های هوشياری، مستی تو من باشم
آرزوی من اين است، تو غزال من باشی
تک ستارهء روشن، در خيال من باشی
آرزوی من اين است، در شبی پر از رويا
پيش ماه و تو باشم، لحظه ای لب دريا
آرزوی من اين است، از سفر نگويی تو
تو هم آروزيی کن، اوج آرزويی تو
آرزوی من اين است، مثل ليلی و مجنون
پيروی کنيم از عشق، اين جنون بی قانون
آرزوی من اين است، زير سقف اين دنيا
من برای تو باشم، تو برای من تنها


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 در ساعت: 2:4 بعد از ظهر
|+|



گناهی ندارم

گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرورو تو چشمات شکستم

سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرور رو تو چشمات شکستم

واسه من که برعکسه کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه

هنوزم زمستون به یادت بهاره

تو قلبم کسی جز تو جایی نداره

صدای دلم ساز ناسازگاره

سکوتم بجز تو صدایی نداره

تو خواب و خیالم همش فکر اینم

که دستاتو بازم تو دستام بگیرم  

ولی حیف از این خواب پریدم که بازم

با چشمای کورم به راهت بشینم


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 در ساعت: 1:56 بعد از ظهر
|+|



مرگ من روزی......

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
در بهاری روشن از اموج نور
در زمستان غبار آلود و دود
يا خزانی خالی از فرياد و شور

مرگ من روزی فرا خواهد رسيد
روزی از اين تلخ و شيرين روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سايه ای ز امروزها ، ديروزها !

ديدگانم همچو دالان های تار
گونه هايم همچو مرمر های سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فرياد درد

می خزند آرام روی دفترم
دست های فارغ از افسون شعر
ياد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله می زد خون شعر

خاک می خواند مرا هر دم به خويش
می رسند از راه تا در خاکم نهند
آه شايد عاشقانم نيمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند

می رهم از خويش و می مانم ز خويش
هر چه بر جا مانده ويران می شود
روح من چون بادبان قايقی
در افق ها دور و پنهان می شود

بعد ها نام مرا باران و باد
نرم می شويند از رخسار سنگ
گور من گمنام می ماند به راه
فارغ از افسانه های نام و ننگ

(فروغ فرخزاد)


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 در ساعت: 2:25 بعد از ظهر
|+|



من نمی دانم

من نمی دانم
و همين درد مرا سخت می آزارد
که چرا انسان ، اين دانا
اين پيغمبر
در تکاپوهايش چيزی از معجزه آن سو تر
ره نبرده است به اعجاز محبت
چه دليلی دارد ؟

چه دليلی دارد
که هنوز
مهربانی را نشناخته است ؟
و نمی داند در يک لبخند
چه شگفتی هايی پنهان است

من بر آنم که در اين دنيا
خوب بودن به خدا سهل ترين کار است
و نمي دانم
که چرا انسان
تا اين حد
با خوبی
بيگانه ست

و همين درد مرا سخت می آزارد

(فريدون مشيری
نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: دوشنبه بیستم مهر 1388 در ساعت: 2:26 بعد از ظهر
|+|



یه مرد بود یه مرد

با صدای بی صدا
مثل يه کوه بلند
مثل يه خواب کوتاه
يه مرد بود يه مرد
با دستای فقير
با چشمای محروم
با پاهای خسته
يه مرد بود يه مرد
شب با تابوت سياه
نشست توی چشماش
خاموش شد ستاره
افتاد روی خاک
سايش هم نمی موند
هرگز پشت سرش
غمگين بود و خسته
تنهای تنها
با لب های تشنه
به عکس يه چشمه
نرسيد تا ببينه
قطره ، قطره
قطره ی آب
در شب بی طپش
اين طرف
اون طرف
می يفتاد تا
بشنفه صدا
صدا ، صدا
صدای پا ......


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: یکشنبه دوازدهم مهر 1388 در ساعت: 2:26 بعد از ظهر
|+|



دو بال کوچک نارنجی

هیچ کس وسوسه اش نکرد، هیچ کس فریبش نداد . او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده را دور انداخت. او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید، ایستاد. انگار چیزی می خواست بگوید. چیزی اما نگفت. خدا دستش را گرفتو مشتی اختیار به او داد و گفت: برو ، زیرا که اشتباه کردی. اما اینجا خانه توست ، هر وقت که برگردی، فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی است.
او رفت و شیطان مبهوت نگاهش کرد. شیطان کوچک تر از آنی بود که او را وادار به کاری کند. شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه ، چیزی نداشت.
او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند ، او رفت تا کودکانه اشتباه کند.
او به زمین آمد و بارها اشتباه کرد. اشتباه کرد مثل فرشته بازیگوشی که دری را بی اجازه باز می کند.
ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم . سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم
اما یک روز بی آنکه او چیزی بگوید، اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد، دو بال کوچک که سال ها از ما پنهان کرده بود و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر می گردد.
او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند، صدایش را می شنوم، زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.

نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: دوشنبه ششم مهر 1388 در ساعت: 12:0 بعد از ظهر
|+|



جماعت من دیگه حوصله ندارم

دروغ دورغ دروغ بسه دیگه بسه خسته شدم خسته خسته دارم بالا میارم خفه شید همتون دیشب تلوزیون اونقدر دروغ گفت که هنوز دارم بالا میارم

كوچه‌ها باريكن دكونها بسته‌اس
خونه‌ها تاريكن طاقها شكسته‌اس
از صدا افتاده تار و كمونچه
مرده مي‌برن كوچه به كوچه

از صدا افتاده تار و كمونچه
مرده مي‌برن كوچه به كوچه

نگاه كن مرده‌ها به مرده نميرن
حتي به شمع جون سپرده نميرن
شكل فانوسين كه اگه خاموشه
واسه نفت نيست هنوز يه عالم نفت توشه

از صدا افتاده تار و كمونچه
مرده مي‌برن كوچه به كوچه

جماعت من ديگه حوصله ندارم
به خوب اميد و از بد گله ندارم
گر چه با ديگرون فاصله ندارم
كاري با كار اين قافله ندارم

از صدا افتاده تار و كمونچه
مرده مي‌برن كوچه به كوچه

از صدا افتاده تار و كمونچه
مرده مي‌برن كوچه به كوچه


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: چهارشنبه یکم مهر 1388 در ساعت: 2:30 بعد از ظهر
|+|



گفتنی‌‌ها کم نیست

 

رستنی ها کم نیست

من و تو کم بودیم،
 

خشک و پژمرده و تا روی زمین خم بودیم

گفتنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم گفتیم،
مثل هذیان دم مرگ از آغاز چنین درهم و برهم گفتیم.

دیدنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم دیدیم،
بی‌سبب از پاییز جای‌ میلاد اقاقی‌ها را پرسیدیم.

چیدنی‌ها کم نیست،
من و تو کم چیدیم،
وقت گل دادن عشق روی دار قالی‌،
بی‌سبب حتی پرتاب گل سرخی‌ را ترسیدیم.

خواندنی‌‌ها کم نیست،
من و تو کم خواندیم،
من و تو ساده‌ترین شکل سرودن را در معبر باد
با دهانی‌ بسته وا ماندیم

من و تو کم بودیم،
من و تو اما در میدان‌ها اینک اندازه‌ ما می‌خوانیم

ما به اندازه‌ ما می‌بینیم
ما به اندازه ما می‌چینیم
ما به اندازه‌ ما می‌گوییم
ما به اندازه‌ ما می‌روییم

من و تو
کم نه که باید شب بی‌‌رحم و گل مریم و بیداری شبنم باشیم
من و تو
خم نه و درهم نه و کم هم نه که می‌باید با هم باشیم

من و تو

حق داریم در شب این جنبش نبض آدم باشیم

من و تو

حق داریم که به اندازه ما هم شده با هم باشیم

گفتنی ها کم نیست

  


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: چهارشنبه یکم مهر 1388 در ساعت: 10:37 قبل از ظهر
|+|



تولدم مبارک

تولدمه

تولدم مبارک Birthday Partyراستی دیشب بارون نیومد امروزم هوا عالی و یه لکه ابر تو آسمون نیستولی خوب این چند روز بارون اومدراستش اینروزها خدا خیلی هوامو داره خیلی خیلی خیلینمیشد ازش دلگیر بشم تازه میخواستم بارون بیتد دلتنگیم تموم شه که تموم شد یعنی با کادویی که بهم داد منم دیدم زشته بهونه بارونم بگیرم

ولی خیلی خوشحالم تولدم مبارکدست خودم نیست من عاشق روز تولدمم Birthday Party

 


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: چهارشنبه یکم مهر 1388 در ساعت: 10:22 قبل از ظهر
|+|



اگر باران چشمانت فرو ریخت کویر قلب ما راهم دعا کن

پارسال روز تولدم یعنی شب تولدم شب شهادت مولا بود .دانشگاه احیا بودیم وای خدای من چه شبی بود چقدر ذار زدیم خیلی خوش گذشت از عصر تا فردا صبح دلمون یه صفایی پیدا کرد اثرشو امسال میبینم با چیزهایی که خدا بهم داد .شاید یه چیز خاصی رو که میخواستم نداد ولی بعد بهم گفت خانمی حالا زوده راست میگفت زود بود خیلی زود امشب شب شهادت مولاست اخ خ خ خ خ خ خ مولا اااااااااااااااا امام علی توی زندگی همه ی بچه های این سرزمین یه جایگا ویژه داره از بس گله ازبس نازه از بس باباس.این شب رو به بچه هایی که بابا ندارند ویژه تسلیت میگم و به خودم و به همه اونا کا عاشقشن از بس مردمولا

تمشب حتما دعای حضرت علی تو کوف رو بخونید.از این شبها نهایت استفاده رو ببرید راستی بنویسید چی ازش خواستید چون ما یادمون میره من تازه دیشب دیدم یه چیزی ازش خواستم که داده چیزی که خیلی مهم بود از طرف خدا باشه.

این شبها برای م دعا کنیم خیلی دعاکنیم

اگر باران چشمانت فرو ریخت کویر قلب ما راهم دعا کن

علی ای اولین فرد مسلمان       علی ای معنی آیات قرآن

علی ای مظهر خلاق سبحان        علی ای ذات تو چون ذات رحمن  

علی ای برده از الله فرمان              علی ای بهترین مخلوق یزدان 
 

علی ای از تو جاوید دین و ایمان      علی ای گوهر پیدا و پنهان
 

علی ای آفرینش تحت فرمان           علی ای رهبر پاکیزه دامان

علی ای از گنه دایم گریزان             علی ای پاک تر از کل پاکان

علی ای صورتت خورشید تابان       علی ای سیرتت فردوس و رضوان

علی ای حب تو محو گناهان          علی ای بغض تو کبریت نیرا

علی ای نطق تو چون تیغ بران       علی ای قهرمان و مرد میدان

 


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 در ساعت: 11:48 قبل از ظهر
|+|



دعا برای بارن

برام دعا کنید روز تولدم بارون بیاد خوب حسابی حسابی شب تولدمم نمیگم کیه تو زحمت نیفتید بخواهید هدیه بگیرید ولی دعا کنید بارون بیاد
نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: دوشنبه شانزدهم شهریور 1388 در ساعت: 12:6 بعد از ظهر
|+|



دزدی در روز روشن از وبلاگ خودمون برای وبلاگ خودم

این مطلبو ار وبلاگ پاتوقمون کش رفتمخیلی قشنگ بود زدم اینجا دوست داشتید به وبلاگمون یه سر بزنید

به نام خداوند عشق و امید       خداوند باران و ابر سپید

مدت زیادی فکر می کردم ، نوشتن سخت است و چنان چرخاندن قلم در دست مشکل است که به این آسانی ها نمی توان چیزی نوشت ، اما امروز به این نتیجه رسیده ام که نوشتن سخت نیست بلکه خیلی خیلی سخت است و چرخاندن قلم در دست چنان دشوار است که نوشتن محال به نظر می رسد ، این را می گویم که هر ننه قمری کاغذی بر ندارد و خط خطی کرده در پاسخ بفرستد.

میدانید؛ توی این دنیای بزرگ ، هر روز هزاران آدم ، چشم به خورشید زندگی طلوع می کنند و هزاران در حسرت مهتاب ، پشت کوه های مرگ غروب می کنند و دریغ از این طلوع ها و غروب ها که هر کدام لکه ی ننگی است بر پیشانی بشریت.(به استثنای من )

اما طلوع و غروب مختص انسان ها نیست، سال ها پیش از ما ، موجوداتی که از لحاظ جثه ، ده ها برابر شاید هم صد ها برابر ما بودند ؛ طلوع کردند و امروز تکه استخوان های غروبشان، به یاد عصر حضورشان در موزه ها ظهور یافته است.

گاهی اوقات با خودم فکر می کنم ؛ آن ها که آنقدر قدرتمند و بزرگ بودند ، برای همیشه غروب کردند. چه کسی گواهی می دهد؟ شاید ما هم روزی غروب کنیم . اما نه ، دایناسورها که برای هیچ و پوچ فانی نشدند ، عقل حکم می کند ریشه یابی کنیم و ببینیم چه چیزی سبب شد تا این بزرگ جسگان سخت پیگر ، امروز ننگ انقراض بر پیشانی نسلشان بنشیند .

این افرادی که به ظاهر خود را دانشمند جا زده اند معتقداند ، تکه سنگی که مدت زیادی بود در هوا معلق مانده بود و به دنبال خانه ای می گشت ، ناگزیر پس از سالهای نوری و غیر نوری به زمین رسید و برای خود خانه ای ساخت ، اما دایناسورها که احتمالا خیلی هم مهمان نواز بودند ، نتوانستند بی تفاوت بنشینند و گرم مهمان نوازی شدند و از گرما مردند ؛ عده ی دیگری بر این باورند که آن بزرگان ، پتوهای خود به مهمان دادند و از سرما تلف شدند . این که شما کدام نظریه را می پسندید بماند برای بعد .

اما با این اوصاف فکر نمی کنم ما انسان ها منقرض شویم ، چون به حد کافی نامرد تشریف داریم وچراغی که به خانه رواست را به مسجد حرام می شمریم ، پس چنان استقبالی از مهمان خود نخواهیم کرد،به علاوه امروز هم کولر هست هم بخاری، پس چه سر شود و چه گرم ما مشکلی نخواهیم داشت ، البته ممکن است عده ای در زابل و بابل و آمل و ... بر اثر قطع آب و برق و گاز تلف شوند که آن هم چیز تازه ای نیست و ربطی به مهمان ناخوانده ندارد .

با این چراپته (جمع مکثر چرت و پرت )به سرانجام نخواهیم رسید ، پس بر می گردیم به همان طلوع و غروب . راستی فکر میکنید اولین باری که خورشید روی زمین طلوع کرد ، زمین و خورشید چه حالی داشتند ؟

حتما آن روز صبح وقتی خورشید چشمهایش را گشود و پتوی ابری خودش را کنار زد ، مهمان جدید خود را دید ، با گرمی پذیرای او بود اما شب هنگام غروب کرد و رفت ، روزها و شب ها گذشت و گذشت ، خورشید می آمد و می رفت ، طلوع میکرد و غروب ، غروب می کرد و طلوع . یک روز یا بهتر است بگویم یک شب وقتی که فروغ دیدگان زمین غروب کرد ، زمین نخوابیده بود؛چون زمین یک میهمان تازه داشت . ماه آمده بود و چراغ آسمان شبش شده بود . سالیانی دراز گذشته است حالا روزها خورشید میزبان زمین است و شب ها زمین میزبانی ماه می کند .

نگفتم نوشتن سخت سخت سخت است ، لغات فارسی را در چرخ گوشت می ریختید از این بهتر می شد . پس همان بهتر که این قند پارسی از دست رها کرده بیش از این رنده نفرمایم .

لذا درپایان ، سالروز طلوع پاتق را به همه شما تبریک می گویم و امیدوارم پاتق میزبان خوبی برای ماه های خودش بوده باشد و همچنان نیز باشد . در ضن برای جلوگیری از غروب پاتق کولر و بخاری فراموش نشود . شاید هم خورشیدو ماه .

قلب های ما میزبان پاتق است و پاتق میزبان ما ؛ پس ما خورشید و ماه پاتقیم ، به امید روزهایی روشن و شب هایی مهتابی و طلوعی بدون غروب .

در این جا لازم است مراتب عذر خواهی خود را از این که متن فوق با دانش گرایی کمی که نه خیلی بی ربط است اعلام کنم .

در گرمترین روزهای میزبانی خورشید


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: دوشنبه نهم شهریور 1388 در ساعت: 10:41 قبل از ظهر
|+|



مرد راهش باش...

 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلانشست

عشق آنشب مست مستش کرده بود

فارغ از جام التسش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پرزلیلا شد دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

برصلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندراین بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم می زنی

دردم از لیلاست آنم می زنی

خسته ام زین عشق،دل خونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو...من نیست 

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم 

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره صحرا نشد

گفتم عاقل می شوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام در می زنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صدچو لیلا کشته در راهت کنم.


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: دوشنبه دوم شهریور 1388 در ساعت: 10:28 قبل از ظهر
|+|



عاشقم ......

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره‌ات طلاست

یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟

عاشقم !

با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذی
تو چقدر ساده‌ای

خوش خیال کاغذی 

توی ازدواج ما

تو مچاله می‌شوی

چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی

پس برو و بی‌خیال باش

! عاشقی کجاست

تو فقط

! دستمال باش

دستمال کاغذی، دلش شکست

گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد

در تن سفید و نازکش دوید

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه‌ای زباله شد

او ولی شبیه دیگران نشد

چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت

چون که در میان قلب خود

دانه‌های اشک کاشت.


نويسنده: جوجه ادرک زشت مورخ: دوشنبه دوم شهریور 1388 در ساعت: 10:23 قبل از ظهر
|+|

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
www.j28.biz & www.TakTemp.com & www.j28.ir