اوایل کوچک بود. یعنی من این طور فکر می کردم . اما بعد بزرگ و بزرگتر شد . آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یاحتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیز هایی که حجم شان بزرگتر از دل می شود می ترسم . از چیزهایی که برای نگاه کردنشان ـ بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم می ترسم . از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در دوستت دارم خلاصه اش کنم به شدت ترسیده ام . از حقارت خود لج ام گرفته است .از نا توانی و کوچکی روح ام . فکر می کردم همیشه کوچک تر از من با قی خواهد ماند . فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند . اما نماند . به سرعت بزرگ شد . از لای انگشتان من لغزید و گریخت .آن قدر که من مقهور آن شدم . آن قدر که وسعت اش از مرز های دوست داشتن فراتر رفت . آن قدرکه دیگر از من فرمان نمی برد .آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند . اکنون با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم دوستت دارم تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس میکنم رها شوم. تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین .
عاقبت دزدی همینه دیگه داشتم دنبال شعر بیا زندگی را بدزدیم انگاه میان دو دیدر قسمت کنیم میگشتم اولش اون بود منم عجله داشتم زدم بعد فهمیدم همینه دیگه عاقبت دزدی ضایع شدنه این شعرو ی خانومه گفته که دوستاش بهش میگفتن مامان سهیلا وبشم یه دوسالی بود آپ نکرده بود دیکه دیگه حالا
کسی نیست، بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم. بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم. بیا زودتر چیزها را ببینیم
ببین، عقربکهای فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل میکنند. بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشیام. بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.
مرا گرم کن (و یکبار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد و باران تندی گرفت و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ، اجاق شقایق مرا گرم کرد.) بیا زندگی را................................
میمانم چشم براه و منتظر اما قول نمیدهم مبادا بدقول شوم.
آذر شد
آذر شد
آذر شد
یه سال از آشناییمون گذشت...............................................................................................
آذر شد.هیچ وقت فکرشم نمیکردم از آذر شروع بشه.آذر ماهی که کمتر میبینمش.با اینکه یه عالمه ازدوستام تواین ماه به دنیا اومدن ،با اینکه آخرین ماه پاییزه.و من دختر پاییزم اما کی فکرشو میکرد...................................................................کی؟؟؟؟؟.............................................. ....من متولد مهرم.تو متولد آبان و ما.............. متولد آذریم.خیلی وقته ندیدمت................................................
لبخند تورا چند صباحیست ندیدم....
یکبار دگر.
خانه ات آباد
بگو:
سییییییییییییییییییییییب
امروز به مناسبت اینکه آذر شده روی قوانینم پاگذاشتم.اما تو................................................امروز نه خواهش میکنم امروز نه ...طاقتشو ندارم.میدونم سرت شلوغه میدونم .............................................. اما امروز نه..................................
دلم میخاد بدونم ،میدونی ............................................میدونی و اینکارو انجام میدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از قصد همیشه اون اسمایل رو برام میفرستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟اگه نه چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چرا برای بقیه نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟میدونی دارم یه کاری میکنم......دارم خفه خون میگیرم ازت چیزی نگم. حرف نزنم.........................به بچه ها گفتم دیگه ازت حرف نزنن.اما دیروز فکرکن دیروز ..............................................................................یه فست فود سر کوچمون زدن............
راستی چرا تو همیشه از اون اسمایل برای من استفاده میکنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
فکر میکنم میدونی...................................مثله من که میدونم.............................................. توهم مثله من خوشحالی.............مثله من ناراحت...................................مثله من آروم.............................مثله من خوشبخت.......................................مثله من غمگین،دلتنگ،بارانی،تو هم از این بازی خطرناکی که من شروع کردم لذت میبری.میترسی.اما بازم ادامه میدی.خوبه در این مورد جرات حرف زدن با هم نداریم.....حتی اگه یه خیاله حتی اگه خیال کنم که تو..............................................بذار خیال کنم....خیال قشنگیه..................با اینکه میدونم و میدونی که بازی خطرناکی رو شروع کردیم چون هم من هم تو خوب میدونیم که............................... میدونم این یه رازه..........................یه راز نگفته و ننوشته بین ما(من و تو)
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر شعری غم انگیزم ، از من بگذر سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم بگذشته در آتش همچون روزم
بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم بگذر از من تا به سوز دل بسوزم آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
بگذر تا در شرار من نسوزی ، بی پروا در کنار من نسوزی همچون شمعی به تیره شب ها می دانی عشق ما ثمر ندارد ، غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد بگذر زین قصه ی غم افزا
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم بگذشته در آتش همچون روزم غمگین چو پاییزم ، از من بگذر شعری غم انگیزم ، از من بگذر غمگین چو پاییزم ، از من بگذر شعری غم انگیزم ، از من بگذر غمگین چو پاییزم ، از من بگذر شعری غم انگیزم ، از من بگذر
دارم فراموشت میکنم به همین راحتی،نه اینکه بخوام اما داره یادم میره اونروزا میخاستم فراموش کنم اما حالا دیگه نه،بهرام راست میگه این زمینیا همیشه از وضعی که دارند ناراضین.حتی خنده هاتم دارم فراموش میکنم.اونروزها فکر میکردم شاید اسمتم فراموش کنم اما خنده هاتو نه.........دلم ..........دلم.............دلم........بهونه تو میگیره.اونقدر خسته ام که نمیتونم بزنم تو دهنش.بگم خفه شو.بگم بچه انقدر ساده و خر نباش.خسته تر از اونم که بیفتم به جونش وتا میخوره کتکش بزنم.بعد بغلش کنم و ببوسمشو بهش بگم قربونت برم......نکن باخودت .....نکن.....نکن.....بعدم بشینم باهاش پا به پاش زار بزنم.دیشب فقط تونستم پابه پاش زار بزنم.دیشب خیلی دلم برای دلم سوخت......................خیلی..................
خدا ! ما تنهاييم...آن ها زور دارند ، پول دارند ، چماق و قمه دارند ،
رسانه دارند ، گاز اشك آور دارند ، سياست دارند ،دادگاه دارند ، حكم دارند
، سلاح سرد و گرم دارند ، دل بي رحم دارند...ما اما تنها تو را داريم...ما
به پشت وانه ي تو به خيابان ها مي ريزيم و اينان به پشت وانه ي پست و مقام
و زورشان...خدايا ! من مي ترسم . آغوشت را باز كن . دستانمان را بار ديگر
به گرمي بفشار . من هيچ وقت تا اين اندازه فضاحت را از نزديك نديده بودم .
تا اين حد دل نگران و آشفته نبودم . خدايا چرا ساكتي ؟! من هيچ وقت تا اين
اندازه فشار روحي و رواني را تحمل نكرده ام . تو چطور آرومي ؟! اين ها كه
مي ميرند آدمند...مثل من ! مثل آن ها ! مثل ما ! اين ها كه زير دست و پا
له مي شوند و جان مي دهند تكه هاي روشنِ وجود تواند...چطور آرامي ؟!
خدايا ! براي آرامش روح آن ها كه رفتند براي گرفتن حقشان و حقمان و براي
تسكين درد هايشان و دردهايمان ، تو را به كتاب مقدست قسم، بيا تا بار ديگر
به دنيا ثابت كنيم كه زورمان خيلي بيشتر از زورشان است .
آرزوی من اين است، که دو روز طولانی در کنار تو باشم، فارغ از پشيمانی آرزوی من اين است، يا شوی فراموشم يا که مثل غم هر شب، گيرمت در آغوشم آرزوی من اين است، که تو مثل يک سايه سر پناه من باشی، لحظهء تر گريه آرزوی من اين است، نرم و عاشق و ساده همسفر شوی با من، در سکوت يک جاده
آرزوی من اين است، هستی تو من باشم لحظه های هوشياری، مستی تو من باشم آرزوی من اين است، تو غزال من باشی تک ستارهء روشن، در خيال من باشی آرزوی من اين است، در شبی پر از رويا پيش ماه و تو باشم، لحظه ای لب دريا آرزوی من اين است، از سفر نگويی تو تو هم آروزيی کن، اوج آرزويی تو آرزوی من اين است، مثل ليلی و مجنون پيروی کنيم از عشق، اين جنون بی قانون آرزوی من اين است، زير سقف اين دنيا من برای تو باشم، تو برای من تنها
من نمی دانم و همين درد مرا سخت می آزارد که چرا انسان ، اين دانا اين پيغمبر در تکاپوهايش چيزی از معجزه آن سو تر ره نبرده است به اعجاز محبت چه دليلی دارد ؟
چه دليلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است ؟ و نمی داند در يک لبخند چه شگفتی هايی پنهان است من بر آنم که در اين دنيا خوب بودن به خدا سهل ترين کار است و نمي دانم که چرا انسان تا اين حد با خوبی بيگانه ست و همين درد مرا سخت می آزارد
با صدای بی صدا مثل يه کوه بلند مثل يه خواب کوتاه يه مرد بود يه مرد با دستای فقير با چشمای محروم با پاهای خسته يه مرد بود يه مرد شب با تابوت سياه نشست توی چشماش خاموش شد ستاره افتاد روی خاک سايش هم نمی موند هرگز پشت سرش غمگين بود و خسته تنهای تنها با لب های تشنه به عکس يه چشمه نرسيد تا ببينه قطره ، قطره قطره ی آب در شب بی طپش اين طرف اون طرف می يفتاد تا بشنفه صدا صدا ، صدا صدای پا ......
هیچ کس وسوسه اش نکرد، هیچ کس فریبش نداد . او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده را دور انداخت. او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید، ایستاد. انگار چیزی می خواست بگوید. چیزی اما نگفت. خدا دستش را گرفتو مشتی اختیار به او داد و گفت: برو ، زیرا که اشتباه کردی. اما اینجا خانه توست ، هر وقت که برگردی، فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی است. او رفت و شیطان مبهوت نگاهش کرد. شیطان کوچک تر از آنی بود که او را وادار به کاری کند. شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه ، چیزی نداشت. او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند ، او رفت تا کودکانه اشتباه کند. او به زمین آمد و بارها اشتباه کرد. اشتباه کرد مثل فرشته بازیگوشی که دری را بی اجازه باز می کند. ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم . سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم اما یک روز بی آنکه او چیزی بگوید، اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد، دو بال کوچک که سال ها از ما پنهان کرده بود و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر می گردد. او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند، صدایش را می شنوم، زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.