اوایل کوچک بود. یعنی من این طور فکر می کردم . اما بعد بزرگ و بزرگتر شد . آن قدر که دیگر نمی شد آن را در غزلی یا قصه ای یاحتی دلی حبس کرد. حجم اش بزرگتر از دل شد و من همیشه از چیز هایی که حجم شان بزرگتر از دل می شود می ترسم . از چیزهایی که برای نگاه کردنشان ـ بس که بزرگ اند - باید فاصله بگیرم می ترسم . از وقتی فهمیدم ابعاد بزرگی اش را نمی توانم با کلمات اندازه بگیرم یا در دوستت دارم خلاصه اش کنم به شدت ترسیده ام . از حقارت خود لج ام گرفته است .از نا توانی و کوچکی روح ام . فکر می کردم همیشه کوچک تر از من با قی خواهد ماند . فکر می کردم این من هستم که او را آفریده ام و برای همیشه آفریده ی من باقی خواهد ماند . اما نماند . به سرعت بزرگ شد . از لای انگشتان من لغزید و گریخت .آن قدر که من مقهور آن شدم . آن قدر که وسعت اش از مرز های دوست داشتن فراتر رفت . آن قدرکه دیگر از من فرمان نمی برد .آن قدر که حالا می خواهد مرا در خودش محو کند . اکنون با همه ی توانی که برایم باقی مانده است می گویم دوستت دارم تا شاید اندکی از فشار غریبی که بر روح ام حس میکنم رها شوم. تا گوی داغ را برای لحظه ای هم که شده بیندازم روی زمین .
غمگین چو پاییزم ، از من بگذر شعری غم انگیزم ، از من بگذر سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم بگذشته در آتش همچون روزم
بگذار ای بی خبر بسوزم ، چون شمعی تا سحر بسوزم
دیگر ای مه به حال خسته بگذارم ، بگذر و با دل شکسته بگذارم بگذر از من تا به سوز دل بسوزم آه ، در غم این عشق بی حاصل بسوزم بگذر از من تا به سوز دل بسوزم
بگذر تا در شرار من نسوزی ، بی پروا در کنار من نسوزی همچون شمعی به تیره شب ها می دانی عشق ما ثمر ندارد ، غیر از غم ، حاصلی دگر ندارد بگذر زین قصه ی غم افزا
سر تا به پا عشقم ، دردم ، سوزم بگذشته در آتش همچون روزم غمگین چو پاییزم ، از من بگذر شعری غم انگیزم ، از من بگذر غمگین چو پاییزم ، از من بگذر شعری غم انگیزم ، از من بگذر غمگین چو پاییزم ، از من بگذر شعری غم انگیزم ، از من بگذر
دارم فراموشت میکنم به همین راحتی،نه اینکه بخوام اما داره یادم میره اونروزا میخاستم فراموش کنم اما حالا دیگه نه،بهرام راست میگه این زمینیا همیشه از وضعی که دارند ناراضین.حتی خنده هاتم دارم فراموش میکنم.اونروزها فکر میکردم شاید اسمتم فراموش کنم اما خنده هاتو نه.........دلم ..........دلم.............دلم........بهونه تو میگیره.اونقدر خسته ام که نمیتونم بزنم تو دهنش.بگم خفه شو.بگم بچه انقدر ساده و خر نباش.خسته تر از اونم که بیفتم به جونش وتا میخوره کتکش بزنم.بعد بغلش کنم و ببوسمشو بهش بگم قربونت برم......نکن باخودت .....نکن.....نکن.....بعدم بشینم باهاش پا به پاش زار بزنم.دیشب فقط تونستم پابه پاش زار بزنم.دیشب خیلی دلم برای دلم سوخت......................خیلی..................
خدا ! ما تنهاييم...آن ها زور دارند ، پول دارند ، چماق و قمه دارند ،
رسانه دارند ، گاز اشك آور دارند ، سياست دارند ،دادگاه دارند ، حكم دارند
، سلاح سرد و گرم دارند ، دل بي رحم دارند...ما اما تنها تو را داريم...ما
به پشت وانه ي تو به خيابان ها مي ريزيم و اينان به پشت وانه ي پست و مقام
و زورشان...خدايا ! من مي ترسم . آغوشت را باز كن . دستانمان را بار ديگر
به گرمي بفشار . من هيچ وقت تا اين اندازه فضاحت را از نزديك نديده بودم .
تا اين حد دل نگران و آشفته نبودم . خدايا چرا ساكتي ؟! من هيچ وقت تا اين
اندازه فشار روحي و رواني را تحمل نكرده ام . تو چطور آرومي ؟! اين ها كه
مي ميرند آدمند...مثل من ! مثل آن ها ! مثل ما ! اين ها كه زير دست و پا
له مي شوند و جان مي دهند تكه هاي روشنِ وجود تواند...چطور آرامي ؟!
خدايا ! براي آرامش روح آن ها كه رفتند براي گرفتن حقشان و حقمان و براي
تسكين درد هايشان و دردهايمان ، تو را به كتاب مقدست قسم، بيا تا بار ديگر
به دنيا ثابت كنيم كه زورمان خيلي بيشتر از زورشان است .
آرزوی من اين است، که دو روز طولانی در کنار تو باشم، فارغ از پشيمانی آرزوی من اين است، يا شوی فراموشم يا که مثل غم هر شب، گيرمت در آغوشم آرزوی من اين است، که تو مثل يک سايه سر پناه من باشی، لحظهء تر گريه آرزوی من اين است، نرم و عاشق و ساده همسفر شوی با من، در سکوت يک جاده
آرزوی من اين است، هستی تو من باشم لحظه های هوشياری، مستی تو من باشم آرزوی من اين است، تو غزال من باشی تک ستارهء روشن، در خيال من باشی آرزوی من اين است، در شبی پر از رويا پيش ماه و تو باشم، لحظه ای لب دريا آرزوی من اين است، از سفر نگويی تو تو هم آروزيی کن، اوج آرزويی تو آرزوی من اين است، مثل ليلی و مجنون پيروی کنيم از عشق، اين جنون بی قانون آرزوی من اين است، زير سقف اين دنيا من برای تو باشم، تو برای من تنها
من نمی دانم و همين درد مرا سخت می آزارد که چرا انسان ، اين دانا اين پيغمبر در تکاپوهايش چيزی از معجزه آن سو تر ره نبرده است به اعجاز محبت چه دليلی دارد ؟
چه دليلی دارد که هنوز مهربانی را نشناخته است ؟ و نمی داند در يک لبخند چه شگفتی هايی پنهان است من بر آنم که در اين دنيا خوب بودن به خدا سهل ترين کار است و نمي دانم که چرا انسان تا اين حد با خوبی بيگانه ست و همين درد مرا سخت می آزارد
با صدای بی صدا مثل يه کوه بلند مثل يه خواب کوتاه يه مرد بود يه مرد با دستای فقير با چشمای محروم با پاهای خسته يه مرد بود يه مرد شب با تابوت سياه نشست توی چشماش خاموش شد ستاره افتاد روی خاک سايش هم نمی موند هرگز پشت سرش غمگين بود و خسته تنهای تنها با لب های تشنه به عکس يه چشمه نرسيد تا ببينه قطره ، قطره قطره ی آب در شب بی طپش اين طرف اون طرف می يفتاد تا بشنفه صدا صدا ، صدا صدای پا ......
هیچ کس وسوسه اش نکرد، هیچ کس فریبش نداد . او خودش سیب را از شاخه چید و گاز زد و نیم خورده را دور انداخت. او خودش از بهشت بیرون رفت و وقتی به پشت دروازه بهشت رسید، ایستاد. انگار چیزی می خواست بگوید. چیزی اما نگفت. خدا دستش را گرفتو مشتی اختیار به او داد و گفت: برو ، زیرا که اشتباه کردی. اما اینجا خانه توست ، هر وقت که برگردی، فراموش نکن که از اشتباه به آمرزش راهی است. او رفت و شیطان مبهوت نگاهش کرد. شیطان کوچک تر از آنی بود که او را وادار به کاری کند. شیطان موجود بیچاره ای بود که در کیسه اش جز مشتی گناه ، چیزی نداشت. او رفت اما نه مثل شیطان مغرورانه تا گناه کند ، او رفت تا کودکانه اشتباه کند. او به زمین آمد و بارها اشتباه کرد. اشتباه کرد مثل فرشته بازیگوشی که دری را بی اجازه باز می کند. ما از هر اشتباه او سنگی ساختیم و به سمتش پرت کردیم . سنگ های ما روحش را خط خطی کرد و ما نفهمیدیم اما یک روز بی آنکه او چیزی بگوید، اشتباه های کوچکش را دور انداخت و ما دیدیم که او دو بال کوچک نارنجی هم دارد، دو بال کوچک که سال ها از ما پنهان کرده بود و پر زد مثل پرنده ای که به آشیانه اش بر می گردد. او به بهشت برگشت و حالا هر صبح وقتی خورشید طلوع می کند، صدایش را می شنوم، زیرا او قناری کوچکی است که روی انگشت خدا آواز می خواند.
تولدم مبارک راستی دیشب بارون نیومد امروزم هوا عالی و یه لکه ابر تو آسمون نیستولی خوب این چند روز بارون اومدراستش اینروزها خدا خیلی هوامو داره خیلی خیلی خیلینمیشد ازش دلگیر بشم تازه میخواستم بارون بیتد دلتنگیم تموم شه که تموم شد یعنی با کادویی که بهم داد منم دیدم زشته بهونه بارونم بگیرم
ولی خیلی خوشحالم تولدم مبارکدست خودم نیست من عاشق روز تولدمم
پارسال روز تولدم یعنی شب تولدم شب شهادت مولا بود .دانشگاه احیا بودیم وای خدای من چه شبی بود چقدر ذار زدیم خیلی خوش گذشت از عصر تا فردا صبح دلمون یه صفایی پیدا کرد اثرشو امسال میبینم با چیزهایی که خدا بهم داد .شاید یه چیز خاصی رو که میخواستم نداد ولی بعد بهم گفت خانمی حالا زوده راست میگفت زود بود خیلی زود امشب شب شهادت مولاست اخ خ خ خ خ خ خ مولا اااااااااااااااا امام علی توی زندگی همه ی بچه های این سرزمین یه جایگا ویژه داره از بس گله ازبس نازه از بس باباس.این شب رو به بچه هایی که بابا ندارند ویژه تسلیت میگم و به خودم و به همه اونا کا عاشقشن از بس مردمولا
تمشب حتما دعای حضرت علی تو کوف رو بخونید.از این شبها نهایت استفاده رو ببرید راستی بنویسید چی ازش خواستید چون ما یادمون میره من تازه دیشب دیدم یه چیزی ازش خواستم که داده چیزی که خیلی مهم بود از طرف خدا باشه.
این شبها برای م دعا کنیم خیلی دعاکنیم
اگر باران چشمانت فرو ریخت کویر قلب ما راهم دعا کن
علی ای اولین فرد مسلمان علی ای معنی آیات قرآن
علی ای مظهر خلاق سبحان علی ای ذات تو چون ذات رحمن
علی ای برده از الله فرمان علی ای بهترین مخلوق یزدان
علی ای از تو جاوید دین و ایمان علی ای گوهر پیدا و پنهان
علی ای آفرینش تحت فرمان علی ای رهبر پاکیزه دامان
علی ای از گنه دایم گریزان علی ای پاک تر از کل پاکان
علی ای صورتت خورشید تابان علی ای سیرتت فردوس و رضوان
علی ای حب تو محو گناهان علی ای بغض تو کبریت نیرا
علی ای نطق تو چون تیغ بران علی ای قهرمان و مرد میدان
این مطلبو ار وبلاگ پاتوقمون کش رفتمخیلی قشنگ بود زدم اینجا دوست داشتید به وبلاگمون یه سر بزنید
به نام خداوند عشق و امید خداوند باران و ابر سپید
مدت زیادی فکر می کردم ، نوشتن سخت است و چنان چرخاندن قلم در دست مشکل است که به این آسانی ها نمی توان چیزی نوشت ، اما امروز به این نتیجه رسیده ام که نوشتن سخت نیست بلکه خیلی خیلی سخت است و چرخاندن قلم در دست چنان دشوار است که نوشتن محال به نظر می رسد ، این را می گویم که هر ننه قمری کاغذی بر ندارد و خط خطی کرده در پاسخ بفرستد.
میدانید؛ توی این دنیای بزرگ ، هر روز هزاران آدم ، چشم به خورشید زندگی طلوع می کنند و هزاران در حسرت مهتاب ، پشت کوه های مرگ غروب می کنند و دریغ از این طلوع ها و غروب ها که هر کدام لکه ی ننگی است بر پیشانی بشریت.(به استثنای من )
اما طلوع و غروب مختص انسان ها نیست، سال ها پیش از ما ، موجوداتی که از لحاظ جثه ، ده ها برابر شاید هم صد ها برابر ما بودند ؛ طلوع کردند و امروز تکه استخوان های غروبشان، به یاد عصر حضورشان در موزه ها ظهور یافته است.
گاهی اوقات با خودم فکر می کنم ؛ آن ها که آنقدر قدرتمند و بزرگ بودند ، برای همیشه غروب کردند. چه کسی گواهی می دهد؟ شاید ما هم روزی غروب کنیم . اما نه ، دایناسورها که برای هیچ و پوچ فانی نشدند ، عقل حکم می کند ریشه یابی کنیم و ببینیم چه چیزی سبب شد تا این بزرگ جسگان سخت پیگر ، امروز ننگ انقراض بر پیشانی نسلشان بنشیند .
این افرادی که به ظاهر خود را دانشمند جا زده اند معتقداند ، تکه سنگی که مدت زیادی بود در هوا معلق مانده بود و به دنبال خانه ای می گشت ، ناگزیر پس از سالهای نوری و غیر نوری به زمین رسید و برای خود خانه ای ساخت ، اما دایناسورها که احتمالا خیلی هم مهمان نواز بودند ، نتوانستند بی تفاوت بنشینند و گرم مهمان نوازی شدند و از گرما مردند ؛ عده ی دیگری بر این باورند که آن بزرگان ، پتوهای خود به مهمان دادند و از سرما تلف شدند . این که شما کدام نظریه را می پسندید بماند برای بعد .
اما با این اوصاف فکر نمی کنم ما انسان ها منقرض شویم ، چون به حد کافی نامرد تشریف داریم وچراغی که به خانه رواست را به مسجد حرام می شمریم ، پس چنان استقبالی از مهمان خود نخواهیم کرد،به علاوه امروز هم کولر هست هم بخاری، پس چه سر شود و چه گرم ما مشکلی نخواهیم داشت ، البته ممکن است عده ای در زابل و بابل و آمل و ... بر اثر قطع آب و برق و گاز تلف شوند که آن هم چیز تازه ای نیست و ربطی به مهمان ناخوانده ندارد .
با این چراپته (جمع مکثر چرت و پرت )به سرانجام نخواهیم رسید ، پس بر می گردیم به همان طلوع و غروب . راستی فکر میکنید اولین باری که خورشید روی زمین طلوع کرد ، زمین و خورشید چه حالی داشتند ؟
حتما آن روز صبح وقتی خورشید چشمهایش را گشود و پتوی ابری خودش را کنار زد ، مهمان جدید خود را دید ، با گرمی پذیرای او بود اما شب هنگام غروب کرد و رفت ، روزها و شب ها گذشت و گذشت ، خورشید می آمد و می رفت ، طلوع میکرد و غروب ، غروب می کرد و طلوع . یک روز یا بهتر است بگویم یک شب وقتی که فروغ دیدگان زمین غروب کرد ، زمین نخوابیده بود؛چون زمین یک میهمان تازه داشت . ماه آمده بود و چراغ آسمان شبش شده بود . سالیانی دراز گذشته است حالا روزها خورشید میزبان زمین است و شب ها زمین میزبانی ماه می کند .
نگفتم نوشتن سخت سخت سخت است ، لغات فارسی را در چرخ گوشت می ریختید از این بهتر می شد . پس همان بهتر که این قند پارسی از دست رها کرده بیش از این رنده نفرمایم .
لذا درپایان ، سالروز طلوع پاتق را به همه شما تبریک می گویم و امیدوارم پاتق میزبان خوبی برای ماه های خودش بوده باشد و همچنان نیز باشد . در ضن برای جلوگیری از غروب پاتق کولر و بخاری فراموش نشود . شاید هم خورشیدو ماه .
قلب های ما میزبان پاتق است و پاتق میزبان ما ؛ پس ما خورشید و ماه پاتقیم ، به امید روزهایی روشن و شب هایی مهتابی و طلوعی بدون غروب .
در این جا لازم است مراتب عذر خواهی خود را از این که متن فوق با دانش گرایی کمی که نه خیلی بی ربط است اعلام کنم .